تبليغاتX
فكرآزاده(Fekrazadeh)
آذر ماه 88 دعوت شده بودم به سميناري در بندرعباس.  سميناري تخصصي به همت موسسه پژوهشي كودكان دنيا. در آنجا با دوربين هندي كم دي وي دي سوني، فيلمي ساختم به عنوان كودك پاد. قبلا در اينجا اين فيلم را با كيفيت كم گذاشته بودم. اخيرا دوستي از من تقاضا كرده تا در سميناري در خارج از كشور اين فيلم را نشان دهند. چون زمان كافي براي ارسال آن نبود ناگزير از اينترنت برايش ارسال كردم . منتها با كيفيتي بسيار بهتر و با فرمت .mpg

حيفم آمد براي دوستاني كه آن را نديده اند يا با كيفيت پايين دريافت كرده اند، فيلم را باكيفيت بهتر نبينند. فيلم در مجموع حدود ۱۹ دقيقه است كه در دو بخش 16 دقيقه و سه دقيقه آپلود شده و به همين ترتيب قابل دانلود كردن است. فكر نكنم حوصله تان سر برود از اين فيلم. حداقل از طبيعت زيباي بندر عباس و قشم لذت ببريد و نظرتان را برايم بنويسيد. به قولي فقط لايك خالی نزنيد. نام انگلیسی آنهم این است:

Iranian children what they want

حالا اين شما و اين هم لينك فيلم.

قسمت اول 16 دقيقه

قسمت دوم حدود 3 دقيقه 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 1:13 توسط پرویز فکرآزاده |

در اينجا اولين بار است كه خبر ورزشي مي گذارم. خواستم در شادماني ام شريك شويد.

مهندس بهرنگ فكرآزاد، پسرم، مدال طلاي كيك بوكسينگ جهاني را گرفت. تيم ملي ايران هم قهرمان جهان شد. اين مسابقات در تركيه با شركت هشت كشور برگزار گرديد. تايلند، ازبكستان، بلاروس، تركيه، ايران، بلغارستان، آذربايجان و نروژ. قهرمان هاي ايراني 12 طلا، چهار نقره و 3 برنز را تصاحب كردند. اين رشته 3 زير گروه دارد كه در مجموع كشور ما هم كاپ قهرماني را با خودش به خانه آورد. يكشنبه احتمالا كانال 3 و 5(تهران) مصاحبه با بچه ها را پخش مي كند. فهيمه خانم همسرم هم كنارم نشسته و دوباره بچه مرواريدها شروع كرده اند به بازي در سبزه زار چشمهايش.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 10:34 توسط پرویز فکرآزاده |

  مهربان نگاهم مي كند. دستم را محكم گرفته و مي فشارد. كمي جا مي خورم. لاغراندام است تقريبا هم قد و قامت خودم؛ و با چشماني آبي و نافذ. پا پس مي كشم،  لبخند مي زند و سرش را به طرف شانه كج مي كند.

-      - آرزو مي كنم 120 سال، خورشيدو  ببيني!

كسي توي كوچه نيست. من هستم و او. اين كوچه را براي همين هم دوست دارم. خلوت است و كم رفت و آمد. هر وقت مي آيم ميدان شهرداري، اينجا قدم مي زنم. از پيچ و خم باريك و طولاني و  خانه هاي قديمي كه از لابلاي آجرهايش، هر چه پيچك و زعفرانك و درختچه هاي انجير است زده بيرون، خوشم مي آيد. يك نخ از اين سيگارهاي كم خطر نازك را مي گذارم بين دولبم و خوش خوشان، طول كوچه را تا دهنه گذر منتهي به باغ سبزه ميدان گز مي كنم. همان باغي كه اغلب بازنشسته ها دور هم جمع مي شوند. زنم مي گويد "مي ري بيرون، چشم هاي زاغ ات كار دستت نده  توي اين سن و سال".

من اين تنهايي قدم زدنِ هر به چندي را دوست دارم. صبح كه زدم بيرون، هوا كمي سرد بود. فكرش را نمي كردم توي ظهر اوايل ارديبهشت، هوا اين قدر دم كند. با دستمال، عرق صورتم را پاك مي كردم كه او را ديدم از روبرو مي آيد. متين و با وقار. به نظرم آشنا آمد. بي اختيار گفته بودم" چقدر گرم شده امروز!"

دست دراز كرده بود و گفته بود" كاپشن تنه تونه خوب"!

نمي دانم چرا تنها شكلاتي را كه هميشه نگه مي دارم براي دل ضعفه مزمن دم ظهر، به او تعارف مي كنم.  دست راستم را هنوز مي فشارد و  تكان تكان مي دهد. وقتي پا پس كشيدنم را مي بيند بعد از چند لحظه همين طور كه به من زل زده، رهايم مي كند و شكلات را دهانش مي گذارد.

-     - ايشالا 120 سال، خورشيدو ببيني!

جدا كه مي شويم سر برمي گردانم و از روي شانه نگاهش مي كنم. او هم.

برايش دستي تكان مي دهم.او هم.

لبخند توي صورت پيرمرد، بيشتر خودنمايي مي كند:

-        - 120 سال، خورشيدو ببيني!

كاپشنش را روي آرنجش مي اندازد و سلانه سلانه دور مي شود.

14 ارديبشت 90

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:39 توسط پرویز فکرآزاده |