با همه چيز و همه كس مبارزه مي كرد. به جز با خودخواهي هايش.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 20:38 توسط پرویز فکرآزاده
|
مرا به طرف راست بسترش تبعید کرده. از وقتی که آرتروز به شانه ی چپ ام زده!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 16:18 توسط پرویز فکرآزاده
|
(تقديم به وبلاگ گیله مرد ).
كف دست كوچكش را به طرف ماشين ها گرفت. هيچكس حتي بوق هم نمي زد. چند لحظه بعد با غرور، فرمان حركت داد. وقتي كه صف مدرسه اش، عرض خيابان را طي كرد.
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 9:0 توسط پرویز فکرآزاده
|
تقدیم به شهلا شهابیان که این داستانک را به نوعی باعث و بانی شده!
تنها تر از آن بود که روی شاخه دوام بیاورد. خودش را رها کرد؛ و پای درخت، بین برگ های زرد و نارنجی دیگر آرام گرفت.

+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 12:10 توسط پرویز فکرآزاده
|
سرش گیج رفت. تلویزیون را خاموش کرد. سروصدای گنجشگ ها، ریخت توی اتاق، وقتی که پنجره باز شد.
/%DA%AF%D9%86%D8%AC%D8%B4%DA%A9.jpg)
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 11:4 توسط پرویز فکرآزاده
|
کسی به استقبالش نیامده بود. نیم ساعتی توی ایستگاه نشست. برای
مقصدی دیگر بلیط خرید و منتظر سوت قطار بعدی شد.
+
نوشته شده در جمعه دهم دی 1389ساعت 1:27 توسط پرویز فکرآزاده
|
صدايش ديگر در نمي آمد، از صبح علي الطلوع كه از خانه زده بود بيرون، كنار اوستا ايستاده بود و بدون وقفه فرياد كشيده بود تا نظر عابران را به خود جلب كند. آن روز خيلي دلش مي خواست كه مي توانست يك قطعه ماهي، براي خانواده اش بردارد، ولي باز هم، همه را فروخته بود.

+
نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 16:6 توسط پرویز فکرآزاده
|