ای شرمگین
از تیره ی تباه!
که چنین چرک می زند
در آبی آسمان من.
این تکه تکه روشنای روز
شادمانه رنگین کمان می زنند
بی گمان
در این شب بلند.*
آنگاه
باز هم تو را می سرایم
در شعرها و ترانه ها،
یلدا!

*وام گرفته از این شعر شمس لنگرودی:
روزها یک روزند
تکه تکه در میان شبی بی پایان
سه شنبه 89/9/23 ساعت 17 تا 20 / نقدوبررسی مجموعه داستان «من و زنم و سیندرلا » نوشته ی رها فتاحي در خانه فرهنگ گيلان. رشت خيابان بيستون - طالقاني - رويروي كوچه صفاري. بن بست نصراله زاده. تلفن ۲۲۲۴۱۷۸
رها فتاحي، نويسنده جواني است كه در كارگاه داستان كيهان خانجاني حسابي دارد آبديده مي شود. داستان هاي كتابش كه در فاصله بيست، بيست و يك سالگي نوشته شده، از نويسنده اي آينده دار خبر مي دهد. او كه اكنون در ۲۵ سالگي سير مي كند، حالا حالاها فرصت تجربه اندوزي را دارد. دايره واژگان وسيع، پركاري و حساسيت او نسبت به مسايل اجتماعي، از او نويسنده اي موفق خواهد ساخت، اگر هم چنان اين گونه ادامه دهد كه چنين خواهد شد. در جلسه نقد و بررسي " من و زنم و سيندرلا" بيشتر از او خواهيم دانست و به نظرات انديشمندان و علاقه مندان حوزه ادبيات داستاني نسل امروز كه در جلسه حضور فعال خواهند داشت، توجه خواهيم كرد. به اميد ديدار در خانه فرهنگ گيلان.
حالا كه مي بارد، دلم گرفته.
اين آسمان هم از دست من به تنگ آمده
پس بگو چرا هر وقت نگاهش مي كنم،
به من اخم مي كند!



| اپرای "پیاز" محمود طیاری |
|
سال 1384 است و محمود طیاری ناگهان نامش بر زبانها ميافتد؛
جايزه اول نخستين دوره انتخاب متون برتر ادبيات نمايش ايران در دستان او بود.
او سر از پا نميشناخت،...
ادامه متن را اینجا بخوانید |
وقتی پنجره را باز می کنم
پنج غول روی هم چیده شده
هر کدام با سه چشم
به من خیره می شوند
صورت های آجری در قاب تیرآهن.
طرف راست، شش غول روی هم،
تر و تمیزتر، با لایه ای از سنگ و کامپوزیت بزک کرده
با سه چشم به من زل می زنند
سمت راست، چهار غول،
نیمه تمام،
آجرها توی کله شان ولو شده و در انتظارند تا صورت و چشم هایشان ساخته شوند.
سرم را نمی توانم بالا بگیرم
آرتروز، گردنم را خشک کرده
آسمان من کو؟
کمی که خم می شوم
آن پایین،
بین نوخاله و سنگ و کلوخ،
از میان ناودان لوله ی پولیکا،
برگ های اقاقیا،
هنوز سرسبزند.

با نگاهي به فيلم كوتاه " شيفت" اثر آنو آون از كشور استوني
در آخرين پاگرد راه پله ايستاد. نگاهي به اشك هايي كه پهناي صورت زن را پوشانده بود انداخت. فهميده بود كه شوهر زن با زرنگي او را مورد آزار قرار مي دهد، بدون آن كه ردي از خود به جا بگذارد. بعد با قدرت هر چه تمام تر سيلي محكمي به او زد. زن وحشت زده و با تعجب به او زل زد:
- درسته كه پليسي، ولي تو هم مثل من يه زني، چرا اين كار رو كردي؟
- تو دو راه داري! يا الان كه رفتيم دادگاه از من شكايت مي كني و من هم مي پذيرم و يا اين كه از شوهرت شاكي مي شي و طلاق مي گيري!