تبليغاتX
فكرآزاده(Fekrazadeh)

photo: naghmeh dehghani

دوستان عزيز.

 تلفن ساعت يك بعداز ظهر امروز جمعه 30 مهرماه 89 زنگ خورد. دوستي گفت فيلمت داره پخش ميشه! قرار بود تهيه كننده ا ش ساعت پخش را يكي دو روز قبل خبر دهد ولي از آن جايي كه همه چيز در اين مملكت با برنامه است، همه داشتند برنامه را مي ديدند جز من. - شاهدش هنگ كردن موبايل و تلفن ثابت ما بود كه دوستان مي نواختند مرتب- در هر حال تهيه كننده، اس ام اس داده كه برنامه زوم با پخش فيلم سايه روشن امشب دمدماي غروب! حدود ساعت 7 شب!(مي بينيد دقت را!) بعد از اذان مغرب از شبكه استاني باران پخش مجدد ميشه و فردا هم پخش ديجيتال دارند.- كه اين يكيش را خيلي متوجه نيستم از ماهواره پخش ميشه، چطوره، نمي دانم.- در هر حال گفتم خبر بدهم تا اگر نديديد، ببينيد. همينقدر بگويم كه ظاهرا مصاحبه اش بينندگان را خوشتر آمده. ما كه نديديم.تا قضاوت كنيم.

photo: fahimeh dehghani

photo; naghmeh dehghani

photo: naghmeh dehghani

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام مهر 1389ساعت 16:40 توسط پرویز فکرآزاده |

 

                                                                                       

        اين نمایشگاه در هفته سوم مهر برپا شد. كوروش عكاسي است كه كتاب شعر هم دارد. ولي نامي كه براي نمايشگاهش انتخاب كرده، شنيدن با چشم است.  مي توانست شعر نگاه باشد. كوروش انسان نيك و بي ادعايي است. ساده و بي ريا و دوست داشتني...ادامه مطلب را بخوانید و ببینید.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 1:35 توسط پرویز فکرآزاده |

از امروز بخش نظر سنجی در این وبسایت فعال شده. در آن شرکت کنید تا بهتر شود.
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 12:0 توسط پرویز فکرآزاده |

ماریو بارگاس یوسا نویسنده پرویی به عنوان برنده جایزه نوبل ادبیات سال 2010 معرفی شد. 

بازار گمانه‌زنی برنده جایزه نوبل ادبیات امسال بسیار داغ بود و متخصصان بیش از همه شانس را به شاعران داده بودند. 

در میان شاعران آدونیس از سوریه، کو اون از کره‌شمالی، توماس ترنسترومر از سوئد بیشترین بخت را داشتند. 

کورمک مک‌کارتی از آمریکا، هاروکی موراکامی، نیفی وا نیونگوئه از کنیا و فیلیپ راث از آمریکا از جمله رمان‌نویس‌هایی بودند که زمزمه برنده شدن‌شان به گوش می‌رسید. 

اما آکادمی سوئد ساعت 2:30 بعدازظهر روز پنجشنبه به وقت تهران، برخلاف پیش‌بینی بسیاری در جریان مراسمی در استکهلم این جایزه را به ماریو بارگاس یوسا نویسنده اهل پرو اهدا کرد.

خورخه ماریو پدرو بارگاس یوسا، یکی از ستایش شده‌ترین نویسندگان در ادبیات اسپانیایی به‌شمار می‌رود.
 
کمیته نوبل در استكهلم سوئد، يوسا را خالق آثارى نام برده كه در آن‌ها «ساختارهای قدرت و تصاویر نافذ مقاومت، طغیان و شکست فردی» را ترسیم کرده است. 

ماریو بارگاس یوسا، تاکنون بیش از ۳۰ نمایشنامه، مقاله و رمان از جمله «راه بهشت»، «گفت‌و گو در کاتدرال»، «سور بز»، «سردسته‌ها» و «خانه سبز» نوشته است.
 
او در سال ۱۹۹۵ 
 کورمک مک‌کارتی از آمریکا، هاروکی موراکامی، نیفی وا نیونگوئه از کنیا و فیلیپ راث از آمریکا از جمله رمان‌نویس‌هایی بودند که زمزمه برنده شدن‌شان به گوش می‌رسید. 
برنده جایزه سروانتس شد که ارزشمندترین جایزه ادبی در کشورهای اسپانیایی زبان به شمار می‌رود. 

این نخستین بار از سال ۱۹۸۲ است که یک نویسنده آمریکای لاتین برنده جایزه نوبل ادبیات می‌شود.
 
پیش از یوسا، گابریل گارسیا مارکز نویسنده کلمبیایی برنده جایزه یک‌و نیم میلیون دلاری ادبیات نوبل شده است. 

این نویسنده پرویی به سال ۱۹۶۹ با انتشار کتاب «عصر قهرمان» به شهرت رسید که در آن تجربیات شخصی خود در آکادمی نظامی پرو را بیان می‌کند.
 
بارگاس یوسا بعدا تجربه آن آکادمی نظامی را به «کشف جهنم» تشبیه کرده بود. انتشار این کتاب واکنش آتشین و جهنمی ارتش پرو را به دنبال داشت چرا که هزار نسخه از آن کتاب توسط افسران این آکادمی در ملاءعام آتش زده شد و برخی ژنرال‌های ارتش، کتاب را «کذب» و بارگاس یوسا را «کمونیست» خواندند. 

ماریو بارگاس یوسا، در حال حاضر «استاد مهمان برجسته 2010» در دپارتمان مطالعات آمریکای لاتین در دانشگاه پرینستون آمریکا است. او در سال‌هاى گذشته در بسيارى از دانشگاه‌هاى آمريكا، آمريكاى جنوبى و اروپا تدريس كرده است. 

آکادمی نوبل با انتخاب بارگاس یوسا بار دیگر نشان داد مسائل سیاسی جهان در انتخابش موثر است. 

ماریو بارگاس یوسا، در سال ۱۹۹۰ کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری پرو شد و آن را به رقیب خود واگذار کرد و از آن زمان به یکی از صریح‌ترین فعالان سیاسی پرو تبدیل شد. 

يوسا در ۲۸ مارس سال ۱۹۳۶ در شهر آركوئيپا در پرو متولد شد.
 
او اولین‌بار در سنین کودکی با خواندن کتاب‌های تخیلی و ماجراجویانه «ژول ورن» تصمیم به نویسندگی گرفت. 

با پایان دانشگاه مانند بسیاری از نویسندگان مطرح آمریکای لاتین شروع به نوشتن برای برخی روزنامه‌ها کرد و سپس نویسندگی را با زندگی در پاریس، مادرید و لندن ادامه داد. 

ماریو بارگاس یوسا، جایزه نوبل ادبیات ۲۰۱۰ را طی مراسم رسمی اهدای جایزه در استکهلم دریافت خواهد کرد. 

بسيارى از آثار ماريو بارگاس يوسا به زبان‌هاى مختلف دنيا از جمله فارسى برگردانده شده است.
+ نوشته شده در شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 20:6 توسط پرویز فکرآزاده |

 عکس: پ. فکرآزاد

      photo:p.fekrazad

   علي نقاش اول از همه، كشيدن دست را يادم داد با فيگورهاي مختلف. ولي زماني كه خواستم پرتره مادرم را بكشم، هر كار ي كردم نتوانستم بدون استفاده از چارخانه، آن را در بياورم. علي آقا مي گفت :

-         چارخانه كمك مي كنه كه صورت،  شبيه تر دربياد.

ولي هر وقت كه مشتري ها مي آمدند براي تحويل كار، ماجراها داشتيم. علي آقا به زور دگنك مي خواست بقبولاند ، مردي كه ايستاده كنار نرده ايوان  عمارت اعياني سبك باروك، مشرف به رودخانه اي كه دو قوي سپيد، منقارهايشان را به هم چسبانده بودند، شباهت كامل به سفارش دهنده دارد. و وقتي هم با اعتراض مشتري مواجه مي شد، زمين و زمان را به هم مي دوخت و ديگران را به شهادت مي طلبيد:

-         تو اصلا مي فهمي هنر يعني چه!

-         خب كه چي؟

-         پدر من! وقتي آدم  با اين كت و شلوار ترويرا ي اصل انگلسيي، فكل كراوات مي زنه و زير نور مهتاب، روي سنگ مر مر ايوون كاخ سلطنتي ژست مي گيره، خب معلومه كه قيافه اش با عكس شيش در چار فوري رنگ و رو رفته فرق مي كنه. ببينم تو اصلا تا حالا كراوات زدي و تو آينه خودتو ورانداز كردي؟

بعد هم كمي قيافه مرد را روتوش مي كرد و گرد وغبار گچ پاستل را از روي تابلو فوت مي كرد و مقوا را لوله شده دست مشتري مي داد. خيلي كم اتفاق مي افتاد كه مشتري ها، شيفته منظره و لباس اطو كشيده فاخر نشوند و دستمزد ناچيز علي نقاش را نپردازند.

 هميشه اوضاع مالي اش خراب بود. مي گفتند خرج دود و دمش بالا ست. بارها، زنش مي آمد دم در قهوه خانه و چغلي اش را به پدرم مي كرد. زن خوبي به نظر مي آمد. هيچ وقت نديدم با وجود ولنگ و وازي علي آقا كه خرجي درست حسابي نمي داد و شب ها هم توي خماري و در بدري مي گذراند، زنش، دعوا و مرافعه راه بياندازد .

داشتم سماور را روشن مي كردم، علي آقا  كه شب را توي مغازه به صبح رسانده بود فريادكشيد:

-         ناصر! اين تابلوها رو تو دستكاري كردي ؟

گفتم:

-         نه علي آقا! منو چه به كاراي شما!

-         پس اين زنيكه تو تابلوها چي كار مي كنه؟

مرد طبق معمول يك دستش را توي جيب شلوارش كرده بود و دست ديگرش را به نرده مشرف به رودخانه تكيه داده بود.

-         زن كيه؟ اين كه شبيه مش قاسم دالان دار ه !

يقه ام را گرفت و كشيد به طرف تابلو:

-         پسر! مگه كوري! خوب نيگاه كن اين عاطفه ست! ايناهاش توي اين يكي تابلو هم هست، توي اون يكي هم هست. گند زدي به كارام!

اشكم سرازير شده بود.

-         علي آقا به خدا من كاري نكردم. اين كه زن شما نيست. مش اسماله پينه دوزه!. تازه من كه به اين خوبي نمي تونم چهره در بيارم!        

اگر پدرم سر نرسيده بود و مشتش را حواله ي سينه او نمي كرد و علي آقا با آن جثه نحيفش پخش زمين نمي شد، نمي دانم چه بر سرم مي آمد.

مرضيه مي گويد:

-         كمي پول بذار مي خوام فردا برم خريد.

مي گويم:

-         خب، ديگه؟

چيزي نمي گويد. منتظرم چيز ديگري بخواهد. حرفي بزند.

-         شام ات را گذاشتم روي پيشخوان. هر وقت خواستي بذار تو ماكروفر. ديره! شب بخير.

شايد تقصير من هم باشد. خوب چه كار كنم. توي آتليه تا دير وقت با  هنرجوها سرو كله مي زنم. وقتي كه خانه مي آيم از نيمه شب گذشته. گاهي هم با دوستان هنرمند شب زنده داري مي كنيم. صبح ها  به سفارش مشتري ها می رسم. ناهار را هم كه توي كارگاه مي خورم. وقتي خودت را صرف كار هنري مي كني، همين است ديگر. قيمت كارهايم گران نيست. ولي همين مبلغ ناچيز را هم به موقع نمي دهند. شاگرد ها هم كه بدتر از مشتري ها!

-         من از اين آبستره و هنر انتزاعي سر در نمي آرم. من از اين همه تابلوي منظره رو در و ديوار خونه حالم به هم مي خوره. چرا نريم از نزديك طبيعت رو ببينيم! چرا ، درخت ها و مرغزارها رو توي قاب تابلو محصور مي كنيم! چرا كمي هم به  حقيقت دوربرمون نمي پردازيم.

-         چند بار گفتم بذار يه پرتره ازت بكشم.

-         خودت ميدوني چرا!

-         آها! چون خوب نمي تونم درش بيارم؟

-         هيچوقت نفهميدي!

-         تو هم كه هميشه سرت تو كتابه!

-         كتاب نخونم چه كنم؟

-         تو هميشه با شغلم مشكل داشتي. شروود اندرسن شما به ارنست همينگوي شما مي گفت كه هيچ كس نبايد مزاحم كارش بشه. نه همسر، نه اعضاي خانواده و نه دوستان.

-         من چند ساله كه ديگه مزاحمت نيستم. تو هم كه به قول خودت اين همه كار مي كني و منظره تحويل خلق الله مي دي، اينه وضع زندگي مون. هنوز يه خونه از خودمون نداريم.

-         مستر شروود شما ميگه كه دنياي كسب و كار دامي است كه براي مزاحمت نويسنده طرحريزي شده. بنابراين بايد از آن دوري كرد.

-         ميگه نويسنده نه نقاش! نويسنده تمركز بيشتري لازم داره ناصر خان!

-         خير مرضيه خانم! بعدش هم مي فرمايند كه محيط كار هنرمند بايد از هر نوع مزاحمت عاري باشد. بله خانم! ارنست خان هم، تو پاريس يه اتاق جداگانه اجاره كرد و هر روز صبح واسه نوشتن مي رفت اونجا تا شد ارنست همينگوي!

يادم نيست اين سئوال و جواب را چند بار با مرضيه داشتم. ولي چند  سالي ست كه ديگر اين گفتگو ها هم بين ما ردو بدل نمي شود....

ادامه دارد

  عکس: مهسا محزون

            photo: mahsa mahzoon

                                                                                                                                             

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 13:18 توسط پرویز فکرآزاده |